قابله
وقت تولد
چشم هایت را بستی و
نافم را گره زدی
به تمام لبخندهای خشکیده روی دیوار
و دیوار کشیدی
بین خوشبختی با من
من
خوشبخت می شدم
اگر می شد
با چشم باز
لب روی لب های مردی گذاشت
در کوپه ی یک قطار عاشق شده است
از خاطره های غربتش دل کنده است
در پیچ و خم غبار عاشق شده است
آنقدر شوربخت است
که عشق از او دام برگرفته
(ضیاء موحد)
دلخوشم به زخمی
که بر دلم جا مانده است
این را
صندلی های به هم چسپیده ی بیمارستان هم فهمیدند
وقتی روی تخت
صدای گریه های مادرم را می شنیدم
هنوز زود است
دست کم
این گربه ی روی دیوار در انتظار من است
دو کوچه آنطرفتر هم
تیر چراغ برق
هر صبح را
با تکانی
که من به شانه اش می دهم
آغاز میکند
خدا جان
دستم را ول کن
می خواهم برگردم
شمعدانی های مادرم را آب بدهم
سلام
اینجایم
پشت پرده
بی پرده
می خواهم با تو سیبی پوست بکنم
گفتی عاشق شو
گفتم چشم
گفتی صبور باش
گفتم چشم
گفتی به زیر چتر برو
رفتم
باران گرفتارم کرد
دچارم کرد
به بند عینکی
که به جای دست های من
دور گردنش افتاده است
بر می گردم پشت میز
هوا
بوی هیزم میدهد
و بوی گیس های دختری
که هی بلند میشود
انگار
این اتاق
ساعتی را با جهنم گذرانده است
لطفا"
چشم هایت را ببند
می خواهم
پرده را کنار بزنم
نه دستهایت
نه حتا تو
تنها
پله های این آپارتمان
به آمدن هایم عادت کرده بود
می خواهم
هفته ها را با چهارشنبه شروع کنم
شاید خدا خواست و
برف ها یی که آب میشوند
نشانی خانه را یادت بدهند
که روزی
به خاک افتیم
...
سلام.بعد از مدت ها دوری از بچه های شعرفرصتی دست داد
تا در جشنواره جایزه شعر کردستان کمی از دلتنگی هایم فاصله بگیرم.
خدا میداند هیچ چیز در این مدت ثانیه ای آرامم نکرد جز خاطره ی اطلسی ها.
دیدن دوستان خوبم ازهمدان. ملایر.بهار .کرمانشاه ... بهترین هدیه ی خدا در این روزهای بارانی بهار بود.
تا بیافتد
هلپچه
هیروشیما
فرقی نمی کند
خدا هم
از دست این مردم به تنگ آمده بود
به تنگ ماهی رفت
وچند لحظه بعد
سونومی اتفاق افتاد
باید مورب تر ببارد
تا غبار از چهره ام پاک شود
این روزها
هرکس مرا ببیند
میداند
روزی برای تو
چای درست کرده ام
همه چیز برای مردن حاضر است
نهمین روز از ماه
عکسی در دست
سیب سرخی برای گاز زدن
و کتابخانه ای
که گردنت را رو به کتاب هایش کج کنی
اتفاق هایی
که هنوز فرصتی برای افتادن پیدا نکرده اند
می توانند
بهترین سطر شعری باشند
که پرده را
شبیه چشم های تو در قاب عکس می کشند
تا آفتاب گردان ها نفسی تازه کنند
گل های قالی
به پرپر شدن روی سنگ قبر فکر میکنند
من
به آرمیدن در آغوش تو
باد می وزد
برگ ها شروع به رقصیدن میکنند دور شعله های آتش
چه سوزی دارد این باد
یقه کتم را بالا می آورم
خوشه انگور در دست چپم
دارم دنیا را دور میزنم
بعدا"
حرفی پشت سرم نباشد
مست بود و
دنیا دور سرش می چرخید
حالا
در ابتدای خیابانی ایستاده ام
که قدم های کوچک مرا در خود نگه داشته بود و
دست نگه دارید
لازم نیست
این جنازه را درپتو بپیچید
خدا از قبل هم
گرمترین جا را برای او آفریده بود
این ابرهای غضبناک را
از پشت عینکت بردار
و هر روز سه بار
رو به آینه
عاشق شو
بر فنجان های قهوه ای
که دختران کولی را به رقص می آورد
پشت سرت را
نگاه کن
زمین دارد نفسش را کرایه مبدهد
به ردپاهایی از تو
من
و دختر بچه ها یی که تازه از غار بر می گردند
تا خدا
روزی چند بار عاشق شود
و هر بار مرا
با پنجره ای متروک
رو به چشم هایت بیافریند
هانا سیفی
عید شما مبارک باشد
چه فرقی
به حال رزهای زرد میکند
وقتی قرار است
این گلدان لب پریده ی روی طاقچه
همیشه خالی بماند
با این حساب
لطفا"
وقتی چراغ قرمز شد حرکت کنید
شاید کسی برای مردن
گاهی هم
به خط عابر پیاده فکر کند
"هانا سیفی"
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
حالم به هم می خورد
از این دست کشیدن هایی
که سر انگشت هایت را
به من ختم میکند
هانا سیفی
پایان جاده پاک شده است...
نه حتا یک شب
کنار حوض
خلوت ماه را با آب
فقط روی صندلی
چشم هایم را بستم
که تو آمدی
زمین مجبور شد تکانی به خودش بدهد
بم لرزید
و البته
شانه های پدر هم
هانا سیفی
زمین از غصه یخ کرده دمش گرم
تو قاموس خدا لوتی گری نیست
خدا نامرده نامرده دمش گرم
