در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
حالم به هم می خورد
از این دست کشیدن هایی
که سر انگشت هایت را
به من ختم میکند
هانا سیفی
پایان جاده پاک شده است...
نه حتا یک شب
کنار حوض
خلوت ماه را با آب
فقط روی صندلی
چشم هایم را بستم
که تو آمدی
زمین مجبور شد تکانی به خودش بدهد
بم لرزید
و البته
شانه های پدر هم
هانا سیفی
زمین از غصه یخ کرده دمش گرم
تو قاموس خدا لوتی گری نیست
خدا نامرده نامرده دمش گرم


زین عاشق پشیمان در خیل شرمساران
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت
حافظ
زیبایی در قلب کسی که مشتاق آن است روشن تر می درخشد
تا در چشمان کسی که آن را می بیند.
معصیتی شیرین
غلت میزند
بزرگ می شوم
وتمام بلندی های جهان را برف می گیرد
گاهی به تمام دنیا شک می کنم
حتا به نزدیکیهای خودم
حالا چه فرق میکند
نام ممنوعی باشد
یا مردی با دست هایی که...
میدانم
وپیش از این هم میدانستم
کاش حرفی بزنم
دلم برای آمدنت
تمام کوچه های شهر را که هیچ
تمام غربت را هم پرسه میزند
ببین دردهایم تا کجا رسیده اند
تو نیستی
و کمی قبل تر
پدر
این بغض را در گلویم ریخته بود
کسی چه میداند
حالم دیگر برای دست تکان دادن هم
خوب نیست
هانا سیفی
در برف آمد
و من
به استقبال پدر
حتا در اردیبهشت های محبوب هم
نمی روم
هانا سیفی