تا بیافتد
هلپچه
هیروشیما
فرقی نمی کند
خدا هم
از دست این مردم به تنگ آمده بود
به تنگ ماهی رفت
وچند لحظه بعد
سونومی اتفاق افتاد
باید مورب تر ببارد
تا غبار از چهره ام پاک شود
این روزها
هرکس مرا ببیند
میداند
روزی برای تو
چای درست کرده ام
همه چیز برای مردن حاضر است
نهمین روز از ماه
عکسی در دست
سیب سرخی برای گاز زدن
و کتابخانه ای
که گردنت را رو به کتاب هایش کج کنی