سلام
اینجایم
پشت پرده
بی پرده
می خواهم با تو سیبی پوست بکنم
گفتی عاشق شو
گفتم چشم
گفتی صبور باش
گفتم چشم
گفتی به زیر چتر برو
رفتم
باران گرفتارم کرد
دچارم کرد
به بند عینکی
که به جای دست های من
دور گردنش افتاده است
بر می گردم پشت میز
هوا
بوی هیزم میدهد
و بوی گیس های دختری
که هی بلند میشود
انگار
این اتاق
ساعتی را با جهنم گذرانده است
لطفا"
چشم هایت را ببند
می خواهم
پرده را کنار بزنم
نه دستهایت
نه حتا تو
تنها
پله های این آپارتمان
به آمدن هایم عادت کرده بود
می خواهم
هفته ها را با چهارشنبه شروع کنم
شاید خدا خواست و
برف ها یی که آب میشوند
نشانی خانه را یادت بدهند
که روزی
به خاک افتیم
...
سلام.بعد از مدت ها دوری از بچه های شعرفرصتی دست داد
تا در جشنواره جایزه شعر کردستان کمی از دلتنگی هایم فاصله بگیرم.
خدا میداند هیچ چیز در این مدت ثانیه ای آرامم نکرد جز خاطره ی اطلسی ها.
دیدن دوستان خوبم ازهمدان. ملایر.بهار .کرمانشاه ... بهترین هدیه ی خدا در این روزهای بارانی بهار بود.