تبليغاتX
نقش خیال یار...!
...وبه قولی"خرده ریزهایی برای یک روز تعطیل"
خدا

سلام

اینجایم

پشت پرده

بی پرده

می خواهم با تو سیبی پوست بکنم

گفتی عاشق شو

گفتم چشم

گفتی صبور باش

گفتم چشم

گفتی به زیر چتر برو

رفتم

باران گرفتارم کرد

دچارم کرد

به بند عینکی

که به جای دست های من

دور گردنش افتاده است

بر می گردم پشت میز

هوا

بوی هیزم میدهد

و بوی گیس های دختری

که هی بلند میشود

انگار

این اتاق

ساعتی را با جهنم گذرانده است

لطفا"

چشم هایت را ببند

می خواهم

پرده را کنار بزنم

+ نوشته شده در  86/01/29ساعت 15:3  توسط هانا سیفی  | 

نه چشم هایت

نه دستهایت

نه حتا تو

تنها

پله های این آپارتمان

به آمدن هایم عادت کرده بود

+ نوشته شده در  86/01/29ساعت 14:51  توسط هانا سیفی  | 

به گنجشک ها هم گفته ام

می خواهم

هفته ها را با چهارشنبه شروع کنم

شاید خدا خواست و

برف ها یی که آب میشوند

نشانی خانه را یادت بدهند

+ نوشته شده در  86/01/29ساعت 14:40  توسط هانا سیفی  | 

آیا چندان بزرگ و عاشق خواهیم شد

که روزی

به خاک افتیم

...

سلام.بعد از مدت ها دوری از بچه های شعرفرصتی دست داد

تا در جشنواره جایزه شعر کردستان کمی از دلتنگی هایم فاصله بگیرم.

 خدا میداند هیچ چیز در این مدت ثانیه ای آرامم نکرد جز خاطره ی اطلسی ها.

دیدن دوستان خوبم ازهمدان. ملایر.بهار .کرمانشاه ... بهترین هدیه ی خدا در این روزهای بارانی بهار بود.

 

+ نوشته شده در  86/01/28ساعت 1:46  توسط هانا سیفی  |