آنقدر شوربخت است
که عشق از او دام برگرفته
(ضیاء موحد)
دلخوشم به زخمی
که بر دلم جا مانده است
این را
صندلی های به هم چسپیده ی بیمارستان هم فهمیدند
وقتی روی تخت
صدای گریه های مادرم را می شنیدم
هنوز زود است
دست کم
این گربه ی روی دیوار در انتظار من است
دو کوچه آنطرفتر هم
تیر چراغ برق
هر صبح را
با تکانی
که من به شانه اش می دهم
آغاز میکند
خدا جان
دستم را ول کن
می خواهم برگردم
شمعدانی های مادرم را آب بدهم