تبليغاتX
نقش خیال یار...!
...وبه قولی"خرده ریزهایی برای یک روز تعطیل"
حالا که فکر میکنم
می بینم
من از اول هم آدم نبودم
و زمین
این زمین متروک
با پنجره های نم گرفته اش
و دیوارهای تو در توی بی در
اصلا نمی توانست
جای خوبی
برای فکر کردن
به کتاب های فلسفه باشد
توی ایوان نشسته بودم
که چشم هایت  فریبم داد
بال هایم را به خدا قرض دادم
و زمینی شدم
پست
با سنگریزه هایی از تو
گذشت
درخت شدم
شانه ای برای عشق بازی کلاغ ها توی زمستان
حالا دیگر قد کشیده بودم
باد که می وزید
تمام تنم خواهشی بود رو به پنجره
نفسم بریده شد
حالم به هم می خورد
از آدم بودن با اره ای در دست
خدا هم که دمش گرم
بال هایم را بالشی کرد
برای لم دادن توی ایوان
زمینی شدم

پست
+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 12:1  توسط هانا سیفی  |