تبليغاتX
نقش خیال یار...! -
...وبه قولی"خرده ریزهایی برای یک روز تعطیل"
خدا

سلام

اینجایم

پشت پرده

بی پرده

می خواهم با تو سیبی پوست بکنم

گفتی عاشق شو

گفتم چشم

گفتی صبور باش

گفتم چشم

گفتی به زیر چتر برو

رفتم

باران گرفتارم کرد

دچارم کرد

به بند عینکی

که به جای دست های من

دور گردنش افتاده است

بر می گردم پشت میز

هوا

بوی هیزم میدهد

و بوی گیس های دختری

که هی بلند میشود

انگار

این اتاق

ساعتی را با جهنم گذرانده است

لطفا"

چشم هایت را ببند

می خواهم

پرده را کنار بزنم

+ نوشته شده در  86/01/29ساعت 15:3  توسط هانا سیفی  |